وبلاگ دوستمه

www.moslem76.parsiblog.com 

زیاد دیگه نمیام 

ولی  اپ میکنم شاید هفته ای  یه بار یا کمتر

چون بیشتر مطالب از خودمه راضی نیستم کسی کپی کنه 

...گفته باشم... 

در این بازی

در این بازی که بر پا کرده ای 


خیلی وقت است کنارکشیده ام


این روز ها در بازندگی قهار شده ام


بازی است دیگر برد و باخت دارد


باختم؟فدای یک تار مویت


توتنها بخند


دلی که شکست


بردو باخت نمیشناسد...



بدجور این ماه ضایع بود

تولدم بود ولی هیچکی از خانوادم 

یادشون نبود... هه

اینه زندگیه ما...

شیرین ترین آواز



ادامه مطلب


ادامه نوشته

چشمانم میسوزند

دیگر اشکی نمانده 

آتش درونت بگذار شعله ور شود

بگذار این بار تمام خاکستر کند

دریای اشکم

بر آتش هوس هایت 

مهر خاموشی نمی زند






بازم پاییز ...

ببینیم امسال میخواد چه گلی به سرمون بزنه 

یه روز آذرش به من زندگی داد 

یه روز آذری هم زندگیمو گرفت

یه روز عاشق همین پاییز بودم 

رنگای قشنگش دیوونم میکرد

ولی الان پاییز ...

سیاهه ...سیاهِ سیاه

پارسال که سیاپوشم کرد

میدونم امسالم پاییز قشنگی ندارم

از همین روز اولش مشخص بود

بهترین دوستمو واسه همیشه ازم گرفت

اگه رمزو داری...

 بیا تو...


ادامه نوشته


سلام دوباره اومدم 

جاتون خالی خیلی هم خوش گذشت 

دلم خیلی تنگ شد :d

شب تولد اونجا بودم برا همتون هم دعا کردم



ســــــــلام

این وبلاگ یه مدت اپ نمیشه 

قسمت خودتون بشه دارم میرم امام رضا :d

منو یادتون نره ها زود میام 


یه جا دیدم نوشته بود 

" چترت که خدا باشد ، 

بگذار ابر سرنوشت هر چه میخواهد ببارد"

کلا این جمله رو من خیلی تاثیر گذاشتا 

الان یکم  امیدوار تر شدم 

من دخترم

من دخترم..

نه چشمان قشنگ و فریبنده دارم...

نه لبان وسوسه انگیز 

نه گیسوی بلند 

نه صدای نازک و زیبا...

خیلی ها از کنارم بی اعتنا می گذرند

بله من دخترم...

اما کاش بدانی بیش از آنکه دختر باشم انسانم

مثل تو... مثل او...

مرا بخاطر خودم بخواه نه زیبایی های ظاهرم...

بخاطر وجودم ...

نه لذت بردن از وجودم...

آن وقت است که همراهت میشوم 

رامت میشوم...

دمش گرم ! 

تنهام نمیذاره ...

ناراحتم میکنه ...اشکمو در میاره ...

ولی هیچوقت تنهام نمیذاره...،

تنهایی رو میگم دیگه...!


 دست نوشته هایم را که دیدند از من پرسیدند:

عاشقی...؟

گفتم :نه...

_ خیانت دیده ای؟

_نه...

_تنهایی؟

_ نه...نه...نه...

_ پس این عاشقانه ها چیست ؟ برای چه مینویسی؟

فقط به آنها لبخند زدم...چه میتوانستم بگویم...

من نه عاشقم ، نه تنهایم، نه خیانت دیده ام ...

فقط بعضی وقتا...

 احساس میکنم خیلی شکستم ...



آخرین کبریت را  هم روشن  کردم:

یا میایی ...

یا از  نبودنت یخ میزنم...

(اینو خودم نگفتم یه جایی دیدم  دلم گرفت گذاشتم از خودم نیست )



حالم خوب است مثل پدربزگ که گفت :

حالم خوب است اما مرد..!


خوبم... خوبی.. خوب است..

دیگران چه میدانند از درد من وتو ...

این غـم ها ذره ذره می سوزانند تمام تنت را...

بازهم سکوت... باز هم لبخند... باز هم یک کلمه تکراری...

ما همه خوبیم ...




به سلامتی ماه


که ستاره ها چشمک زنون میرن طرفش...


ولی بازم تن به بی آبرویی نمیده...

نیازم نه دیگر آغوشت است...

نه دستانت... نه لبانت ...نه گیس سیاهت...

نه چشمــــ خمارتــــــــ...

با یک فنجان سکوتـــــ تلخ فرو می برم حماقتم را...

که دوستت داشتم...

وقتی که فهمید غم دارم آتش گرفت...

.

.

به خودت نگیر رفیق سیگارم را گفتم ...


این روزها دلم اصرار دارد فریاد بزند اما ...

من جلوی دهانش را میگیرم...

وقتی میدانم کسی تمایل شنیدن صدایش را ندارد...

این روز ها من خدای سکوت شده ام ...

شعر حمید مصدق و سه پاسخ

تو به من خندیدی...
و نمی دانستی 
من به چه دلهره از باغچه همسایه 
سیب را دزیدم 
باغبان از پی من تند دوید 
سیب را دست تو دید 
غضب آلوده به من کرد نگاه 
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 
و تو رفتی و هنوز 
سالهاست که در گوش من آرام آرام 
خش خش گام تو تکرار کنان 
می دهد آزارم 
و من اندیشه کنان ، غرق این پندارم 
که چرا 
خانه کوچک ما سیب نداشت 

حمید مصدق

بپر ادامه مطلب

ادامه نوشته

دل من هرزه نبود...
دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا !!!
به کجا ؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو !
دل من عادت داشـت
که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...
دل من ساکن دیوار و دری
که تو هر روز از آن می گـذری .
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی ،دل من را دیدی...؟

وقتی می رفت برگشت و زیر لب گفت : هــرزه ...

ولی هیچ گاه ندانست...

 هــــرزگی را  خودش به من آموخت...


بعضی آدم ها هستن :

میشکنن و رد میشن ...

میسوزونن و میرن...

له میکنن و ول میکنن...

ولی تو بازم...

"دلت براشون تنگ میشه!"

در روزگاری زندگی می کنیم که:

هَرزگی "مـُـــــد" اســت !

بی آبرویــی "کلاس" اســـت !

مَســـــتی و دود "تَفـــریــح" اســـت !

رابطه با نامحرم "روشــن فکــری" اســت !

گــُـرگ بــودن رَمـــز "مُوفقیت" اســـت !

بی فرهنگی "فرهنگ" است !

پشت به ارزش ها و اعتقادات کردن نشانه "رشد و نبوغ" است !

زن که باشی...

زن که باشی...

درباره ات قضاوت می کنند...


درباره لبخندت که بی ریا نثار هر احمقی کردی... 


درباره زیبایت که دست خودت نبوده و نیست...

درباره تارهای مویت که بی خیال از نگاه شک آلوده احمق ها از روسری بیرون ریخته اند...

تو نترس و "زن" بمان...

احمق ها زیادنند... 



نترس از تهمت های دیوانه های شهر...

که اگر بترسی رفته رفته "زن" مردنما میشوی...

و سرگردان و روانی میشوی در این دنیای روانگردان...

پس بذار بگویند هرچه میخواهند بگویند...